« هنر ترجمه | صفحه‌ی اصلی | نامه‌های برشت »

گفتگویی با مانوئل پوییگ

(بخش دوم)

دوستان علاقه‌مند می‌توانند در سایت زیر اطلاعات و عکس‌ها و بریده‌فیلم‌های جالبی درباره‌ی "بوسه‌ی زن-عنکبوت" پیدا کنند.

http://www.kissofthespiderwoman.com

 

- فکر می‌کنید در دنیای امروز، کنار گذاشتن نقش‌های جنسی امکانپذیر است؟

 

پوییگ:  این ایده در حال حاضر یک آرمان اوتوپیائی است. اما به نظر من تنها راه حل است. دگرگونی‌های پس از 1968 به این راه حل می‌انجامند. شما خیلی جوانید؛ نمی‌دانید این دنیا در سال‌های دهه‌ی چهل چگونه دنیایی بود. من خیلی خوب یادم است. زنان کاملاً آگاه، حرف‌های عجیبی می‌زدند از این قبیل که « اگر از مردی که در آغوشم می‌کشد ترس و واهمه نداشته باشم، نمی‌توانم از رابطه‌ی جنسی با او لذت ببرم». این اسطوره‌ی برتری مردان، همه جا احساس می‌شد.

 

- و زن و مرد به یکسان قبولش می‌کردند...

 

پوییگ‌: از آنجا که آدم یاد می‌گرفت که از رابطه‌ی جنسی به آن صورت لذت ببرد، یعنی به صورت تصرف کامل طرف، بنابراین چیزی بود که مورد چون و چرا قرار نمی‌گرفت. حالا باور همگانی این است که موقعیت منصفانه‌ای برای زنان نبود، اما طبیعی بود. اگر آدم با آن مخالفت می‌کرد، غیر طبیعی بشمار می‌رفت. زن می‌بایست نرم و نازک باشد و تسلیم محض. و تنها در این صورت بود که می‌توانست (از رابطه‌ی جنسی) لذت ببرد. بعد، پس از کسب مقداری تجربه، احساس می‌کرد که یک جای کار عیب دارد. پس، راه دیگری می‌یافت تا تلافی کند. ما آنقدر غرق سرکوبی جنسی شده‌ایم که تصور دنیایی بدون آن غیرممکن است. اما سرانجام روزی شاهد آن خواهیم بود.

 

- در بوسه‌ی زن-عنکبوت، در شرایط خوف‌انگیز سلول زندان، یک اوتوپیای کوچک خلق شده است. به نظر شما، مولینا و والنتین به ورای نقش‌های سنتی‌شان رسیده بودند؟

 

پوییگ: پیش می‌آید. خیالبافی نمی‌کنم؛ آنچه که من می‌دانم، حاصل تجربه است.

 

- اگر نویسنده نبودید، می‌توانید بگویید چه شغلی ممکن بود پیش بگیرید؟

 

پوییگ:  شغلی که ازش لذت ببرم؟ بدم نمی‌آمد خواننده بودم. اما صدا ندارم. یا شاید نوازنده؛ یک کار خلاقه. پیشترها نقاشی‌ام بد نبود، اما دنبالش را نگرفتم.

 

- چرا نویسنده شدید؟ حس می‌کنید که نیازی به نوشتن دارید؟

 

پوییگ: از نظر من، یک نعمت خداداد بوده است. اوایل، فکر می‌کردم سینما دنیای من است. اما از کار سر صحنه و همکاری با آنهمه آدم خوشم نیامد. این شد که تصمیم گرفتم فیلمنامه بنویسم. اما هیچکدام از فیلمنامه‌هایم را نفروختم. نوعی کارآموزی بود، یا تمرین پیش از ورود به عرصه‌ی ادبیات. بعد که سرانجام شروع کردم به نوشتن رمان، متوجه شدم که دنیای خودم را یافته‌ام، چون از همان آغاز هم قصد داستان‌پردازی داشتم. حالا با تصویر یا با کلام، فرقی نداشت. لُب مطلب این است که با باز‌آفریدن ِ واقعیت، بهتر می‌توانم آن را درک کنم. می‌توانستم تا هر چند بار و هر قدر که دلم می‌خواهد در متن اثر دست ببرم و اصلاحش کنم، بی‌آنکه غم کمبود بودجه و فشار مالی در کار باشد. می‌توانستم خرج زندگی‌ام را در بیاورم، و تازه خیلی هم کار فرح‌انگیز و لذتبخشی است. البته یک رشته جنبه‌های ثانوی هم در کار مطرح می‌شود که کمی دست و پا گیر هستند.

 

- مثل مصاحبه؟

 

پوییگ:  کم وبیش! بدتر از آن، حسابرسی و حسابداری و سر و کله زدن با ناشرهاست و این حرف‌ها. اما آنچه که به معنی واقعی کلمه کسالت‌بار و ناخوشایند است، رابطه با منتقدهاست. آنها گاهی خیلی غیر مسئولانه برخورد می‌کنند. استثناهایی هست، اما خیلی کم. به یک معنی، کالج‌ها همیشه به نجات من آمده‌اند. آنجا یک برخورد تماماً متفاوت می‌بینید، اما خیلی بعدتر پیش می‌آید؛ موقعی که کتابی تازه از چاپ در آمده، چیزی که بی‌درنگ احساس می‌شود، برخورد با مطبوعات است.

 

- سال‌ها طول می‌کشد تا دانشگاه‌ها کتابی را برگزینند.

 

پوییگ: بله، و واکنش‌شان هم چندان تأثیر مثبتی ندارد. اما همینکه می‌شنوید یک نفر کارتان را پذیرفته است، خستگی از تن‌تان در می‌رود. منتقدان روزنامه‌ها و مجله‌ها تنها هدف‌شان تفریح خاطر خریداران نشریه است. و این کار را به بهای قربانی کردن نویسنده‌ها می‌کنند. در بسیاری از موارد هم صداقتی در کار ندارند، چون که منتقدها جزو گروه‌هایی هستند که نویسنده‌ی مربوطه را دوست ندارند؛ و این دهشتناک است. کتاب‌های من به 24 زبان مختلف چاپ شده‌اند؛ من منتقدها را می‌شناسم. در مطبوعات اسپانیایی زبان، بایستی با منتقدان مکزیکی و آرژانتینی و شیلیایی سر و کله بزنم. و هر یک از این حضرات هم لم مخصوص دارد. من که هیچ دل خوشی از این قضیه ندارم.

 

- به این موضوع خیلی اهمیت می‌دهید؟

 

پوییگ: آخر، متأسفانه، منتقدها قدرت دارند. با گذشت زمان، البته، کتاب حقانیتش را به کرسی می‌نشاند. اما آنها قدرتش را دارند که این فرایند را کلی به تعویق بیندازند. روابط من با منتقدها اصلاً حسنه نبوده است. هیچ خوش ندارم به آنها دست مریزاد بگویم.

 

- به نظر شما، نویسندگی را می‌شود آموزش داد؟

 

پوییگ: نه، اما می‌شود درباره‌اش بحث کرد. موقعی که در سیتی کالج و دانشگاه کلمبیا (هر دو در نیویورک) تدریس می‌کردم، تجربه‌های خودم را به بحث می‌گذاشتم و بعد به دانشجویان تمرین می‌دادم. من دوست ندارم وارد کلاس بشوم و بنشینم و به یک نفر بگویم حالا بگیر این متن را برای بقیه بخوان.

 

- تدریس هیچ به کار نویسندگی‌تان کمک کرده است؟

 

پوییگ: همیشه کمک کرده است، چون آدم همواره مشغول بحث و تبادل نظر درباره‌ی مسائلی است که مثل کابوس، شب و روزش را سیاه کرده‌اند.

 

- درس دادن به دانشجویان آمریکایی چطور بود؟

 

پوییگ: خیلی جالب بود. چون می‌توانستم با ترس و هراس‌ها و مسائل‌شان آشنا بشوم. این را دریافته‌ام که چه در آمریکا و چه در آمریکای لاتین، نویسنده‌ی جوان معمولاً از نظام حاکم بر کشورش دل خوشی ندارد. اما در آمریکای لاتین، احتمال آن وجود دارد که بتوانید نظام را واقعاً بلرزایند، چون نظام‌های آمریکای لاتینی لرزان‌اند. اما نویسندگان جوانی که "شیوه‌ی زندگی آمریکایی" را دوست ندارند، خود را قادر به انجام کاری نمی‌بینند، چون لرزاندن "وال استریت" کار ساده‌ای نیست. شما ممکن است از "وال استریت" خوش‌تان نیاید، اما نظامی است که عین ساعت کار می‌کند. همچنین است در کشورهایی از قبیل آلمان. طرفه آنکه کشورهای آمریکای لاتین، با وجود بی‌ثباتی‌شان، به نویسنده‌ها و روشنفکرها این امید را می‌دهند که به آنها نیاز دارند. در آمریکای لاتین، این توهم وجود دارد که یک نویسنده می‌تواند چیزی را تغییر دهد؛ که البته به این سادگی هم نیست.

 

- موقع نوشتن، خوانندگان خاصی را مد نظر دارید؟

 

پوییگ: می‌توانم بگویم که هر رمان برای کسی ، و یا برای متقاعد کردن شخص بخصوصی، نوشته شده است. تقریباً مثل اغوا کردن یک نفر. اگر نگوییم اغوا کردن، حداقل تلاشی است برای توضیح دادن چیزی به یک نفر.

 

- وقتی که مشغول نوشتن کتابی هستید، هر روز می‌نویسید؟

 

پوییگ:  من عاشق یک برنامه‌ی منظم روزانه هستم. بدون برنامه نمی‌توانم کار کنم. باید هر روز سر همان ساعت همیشگی شروع کنم به کار. کلی هم طول می‌کشد تا بیدار بشوم، این است که صبح نامه‌هایم را می‌نویسم، ترجمه‌ها را بازبینی می‌کنم...و خلاصه کارهایی که زیاد حال و حواس جمع لازم نداشته باشد. بعد برمی‌گردم، ناهاری می‌خورم، و قیلوله‌ای. بدون یک چرت خواب قیلوله، خلاقیت غیر ممکن است. ساعات کار واقعی‌ام از چهار تا هشت است. بعد شام می‌خورم و تعطیل. بعد از شام نمی‌توانم کار کنم. تعطیل می‌کنم و فیلمی را روی دستگاه ویدئو تماشا می‌کنم. تعطیل آخر هفته هم این برنامه ادامه دارد. چون اگر یکی دو روز وقفه در کار بیندازم، شروع دوباره‌ی آن خیلی سخت است.

 

- اما نمی‌توانید وانمود کنید که روزهای آخر هفته، عین بقیه‌ی روزهای هفته هستند.

 

پوییگ: بله، خوب، البته گاهی هم دوستان برنامه‌ام را مختل می‌کنند.

 

- کدام رمان‌تان را بیشتر دوست دارید؟

 

پوییگ: مشکل بتوان گفت. از هیچ یک بیشتر از بقیه بدم نمی‌آید. هر یک از آنها مسائل خودشان را دارند، اما باید اذعان کنم که اگر چاپ‌شان کرده‌ام، به این دلیل بوده است که به نظر خودم حرف قابل ارائه‌ای در آنها بوده است. این را نمی‌توانم از شما پنهان کنم.

مطالب مرتبط

هزارپيشه

دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»

هنر زندگی‌نگاری

لارنس فرلین‌گتی، ملک‌الشعرای سان فرانسیسکو

ناکامی در سفارش ترجمه

یادی از منوچهر آتشی

نامه‌های برشت

هنر ترجمه

هنر ترجمه

داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)

داستانی و غیر داستانی

هنر ترجمه

گفتگویی با مانوئل پوییگ

درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/502

نظرها

خوش به حال آقای مانول پوییگ که غم نان ندارد. من هم باور دارم که یک هنرمند باید به طور منظم کار کند و با یک فاصله کوتاه سخت می شود تمرکز فکری
پیدا کرد

موفق باشید

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)